روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که
مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر
جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از
پنجره بیرون را نگاه می کرد. به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع
کرد:چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک
استخونی. سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده. چقدر عینک آفتابی بهش می
آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟
آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…آره. حتما همین طوره. مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید
به هم بیان (کمی احساس حسادت)…می دونم پسر یه
پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن
شام بیرون. کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛ میرن پارتی،
کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته! یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو
بدونه؟!! دلش برای خودش سوخت. احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر
زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.
مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. .. پسر با گام های نااستوار به سمت در
اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد… یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای
باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند... از آن به بعد دیگر هرگز
عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر
کرد…
-------------------------------------------------
یک توپ بیس بال
تو دست من شاید 6
دلار بی ارزه .
یک توپ بیس بال
تو دست راجر کلمن
4.75 میلیون دلار
می ارزه.
بستگی داره تو
دست کی باشه .
-------------------------------------------------
یک راکت تنیس تو دست من بدون
استفاده است .
یک
راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه ...
بستگی داره تو دست کی باشه .
-------------------------------------------------
یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو
دور کنه .
یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه .
بستگی داره تو دست کی باشه .
-------------------------------------------------
یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی
بچگانه است .
یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده .
بستگی داره تو دست کی باشه .
-------------------------------------------------
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من
دوتا ساندویچ ماهی میشه .
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر
میکنه .
بستگی داره تو دست کی باشه .
-------------------------------------------------
همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست
کی باشه .
پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها
و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون ...
بستگی داره تو دست کی باشه .
-------------------------------------------------
این پیام تو دستای توست .
باهش چی کار می کنی؟
بستگی داره تو دستای کی باشه !
لبخند بزن، روز خوبی داشته باشی!
ده عكس حرفه ای، بدون شرح
عكس های این گزارش از یك نظر بی نظیر
هستند. رنگها در این تصاویر به اندازه ای
جلوه دارند كه سوژه را كاملا از دید
بیننده محو می كنند. مگزین فتو نومریك 30
عكس را از میان عكس های منوكروم، دو رنگ
یا... كه كار عكاسان حرفه ای است را
انتخاب كرده و ما نیز ده عكس را از آن
میان برگزیدهایم .
تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده
- برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد؛
- برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛
- ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد؛
- از فرهنگ واکنش های سریع به خویشتن داری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد؛
- از فرهنگ شفاهی و غیر دقیق به فرهنگ مسئولانه مکتوب، انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود؛
- از رفتارها و کارهای کوتاه مدت به گستره دراز مدت، رشد فکری پیدا خواهند کرد؛
- تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود؛
- به رشد فکری و استقلال فکری از طریق مطالعه حداقل دو ساعت در روز روی خواهند آورد؛
- برای ایرانیان دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد؛
- از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت؛
- غرور بی جا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد؛
- دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود؛
- برای کسب قدرت،به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت؛
- و پس از رسیدن به قدرت، فقط دوره محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند
دکتر محمود سریع القلم
کتاب «اقتدار گرائی ایرانی در عهد قاجار»
بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم
بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم
و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم
ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست
ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!
بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود
ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم
ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟


















