یك پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای آدمهای در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدمها مشترک بوده منتشرکرده به این شرح:
اولین حسرت: کاش جراتاش رو داشتم اون جوری زندگی میکردم که میخواستم٬ نه اون جوری که دیگران از من توقع داشتن
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمیکردم
حسرت سوم: کاش شجاعتاش رو داشتم که احساساتام رو به صدای بلند عنوان كنم
حسرت چهارم: کاش رابطههام رو با دوستام حفظ میکردم
حسرت پنجم: کاش شادتر میبودم
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید.
علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث
تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی
روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می
گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم
را از خود دور می کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی
پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک
روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان
با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود.
اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف
سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا
بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه
کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی
پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می
کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و
با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید.
یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت
نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
از وینستون چرچیل پرسیدند:
آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست
نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید، اما این کاررا
نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند
که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است
انجام دهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:
برای انجام این کار به دو ابزار مهم
احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم .
سوال می شود: این دوابزار چیست؟
چرچیل در پاسخ می گوید:
اکثریت نادان و اقلیت
خائن.
چند روز پیش برای
خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،
برای توزین و پرداخت
مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی
حدودا ۵۰ ساله به
نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ...
القصه…، هنگام توزین
شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!
اتفاقی که سالهاست
شاهدش نبودم. حداقل در تهران مدتها بود که چنین چیزی
را ندیده بودم. آقای
شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد،
بعد با استفاده از
جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع
وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست
آورد.
سپس وزن خالص را در
قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت:
«۲۸۰۰ تومان
قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود
به عبارت ۲۸۵۰ تومان»
نمی دانم مطلع هستید
یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به
قیمت شیرینی به خلق
الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان
معتقدند که بیش از
نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور
چنین کاری نکرد.
شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری
که شاید در ذهن شمای
خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت
نامعمول و نامعقول!
رودربایستی را کنار
گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»
ابتدا لبخند زد و
بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن
دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه
کرد:
«وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»
پرسیدم: «یعنی هیچ
وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…»
حرفم را قطع می کند:
«چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…»
و اشاره می کند به
شیشه میز زیر ترازو.
چشم می دوزم به
نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»
مردان
قبیله از رئیس جدید می پرسن : آیا زمستون سختی در پیشه؟ رئیس جوان قبیله
که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت جواب میده : برای احتیاط برید هیزم
تهیه کنید ...

