تبلیغات
زنده اندیشان زنده اندیشان

زنده اندیشان

» چکیده یک کتاب ( چهارشنبه 4 شهریور 1394 )
» ایران 1350 ( شنبه 1 شهریور 1393 )
» ده فرمان لیمن ( یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 )
» روشهای مودبانه برای «نه» گفتن ( سه شنبه 15 بهمن 1392 )
» کلام روز ( سه شنبه 15 بهمن 1392 )
» جمله الهام بخش ( دوشنبه 14 بهمن 1392 )
» تصاویر بی بدیلی از طبیعت ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» زیبایی زمستان ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» تصاویر زیبا ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» خانه گلی ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» تصاویری زیبا و چشم نواز ( چهارشنبه 18 دی 1392 )
» تصاویر فوق العاده ای از طبیعت زیبا ( پنجشنبه 5 دی 1392 )
» تصاویر جدید و زیبا ( پنجشنبه 5 دی 1392 )
» چند تصویر زیبای دیگر ( پنجشنبه 28 آذر 1392 )
» نقاشیهای زیبایی از حیوانات اهلی ( پنجشنبه 28 آذر 1392 )
 

با خشونت هرگز

نویسنده: محمدرضا امین یکشنبه 15 بهمن 1391 دسته بندی : داستانهای کوتاه ,
New Page 2

با خشونت هرگز

  سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می‌گفتم: بچه‌ها تنبل و بد اخلاقند، دست کم می‌گیرند درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا، تا بترسند از من و حسابی ببرند

خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم

چشم‌ها در پی چوب، هرطرف می‌غلطید، مشق‌ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم

سومی می‌لرزید

خوب، گیر آوردم!!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

دفتر مشقحسن گم شده بود. این طرف آنطرف نیمکتش را می‌گشت تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا همچنان می‌لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا

بازکن دستت را

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می‌کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد

گوشه‌ی صورت او قرمز شد هق‌هقی کرد و سپس ساکت شد

همچنان می‌گریید

مثل شخصی آرام، بی‌خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد

گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می‌آیند

خجل و دل نگران، منتظر ماندم من، تا که حرفی بزنند؛ شکوه‌ای یا گله‌ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه‌ی آنان بودم، پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟

گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی‌گشته به زمین افتاده بچه‌ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه‌ای ساخته است، زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می‌بریمش دکتر با اجازه آقا

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم، منِ شرمنده، معلم بودم

لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می‌داد بی‌کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم، او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم، عیب کار ازخود من بود و نمی‌دانستم من از آن روز معلم شده‌ام

او به من یاد بداد درس زیباییرا

که به هنگامه‌ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گره‌ای بگشایم

با خشونت هرگز با خشونت هرگز با خشونت هرگز

 

نوشته استاد امینایی
 

 






ادامه مطلب ... نظرات :


نظرسنجی

کیفیت این وبلاگ به نظر شما چگونه است؟


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :


    بروزرسانی :

درباره ما

اسم من محمدرضا است 42 سال دارم و بیش از 10 سال است مبتلا به ام اس هستم . اگر در این وبلاگ منتظر شنیدن آه و ناله و فغان از بیماری و روزگار هستید باید بگویم اشتباه میکنید.
در این وبلاگ فقط زیبایی و خلاقیت پیدا میشود.


 

روشهای افزایش فروش

پس از ثبت ایمیل، لینک فعال سازی برای شما ارسال خواهد شد، لطفا بر روی آن کلیک کنید

 

در تمام ایمیل های ما لینک "قطع عضویت" وجود دارد بنابراین هر زمان خواستید دیگر ایمیلی از ما دریافت نخواهید کرد


 
  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 zendegibams Group , All Rights Reserved ©