تبلیغات
زنده اندیشان زنده اندیشان

زنده اندیشان

» چکیده یک کتاب ( چهارشنبه 4 شهریور 1394 )
» ایران 1350 ( شنبه 1 شهریور 1393 )
» ده فرمان لیمن ( یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 )
» روشهای مودبانه برای «نه» گفتن ( سه شنبه 15 بهمن 1392 )
» کلام روز ( سه شنبه 15 بهمن 1392 )
» جمله الهام بخش ( دوشنبه 14 بهمن 1392 )
» تصاویر بی بدیلی از طبیعت ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» زیبایی زمستان ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» تصاویر زیبا ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» خانه گلی ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» تصاویری زیبا و چشم نواز ( چهارشنبه 18 دی 1392 )
» تصاویر فوق العاده ای از طبیعت زیبا ( پنجشنبه 5 دی 1392 )
» تصاویر جدید و زیبا ( پنجشنبه 5 دی 1392 )
» چند تصویر زیبای دیگر ( پنجشنبه 28 آذر 1392 )
» نقاشیهای زیبایی از حیوانات اهلی ( پنجشنبه 28 آذر 1392 )
 

قدرت بیان

نویسنده: محمدرضا امین یکشنبه 15 بهمن 1391 دسته بندی : داستانهای کوتاه ,

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن، پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می‌روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می‌کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.

جک از او پرسید: “چی شده؟”
جان جواب داد: “به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم درآورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی‌توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک
روزنامه می‌خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم…”

جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می‌کرد و غر می‌زد که او مرد بی‌ادبی است. جک درحالیکه دوستش را دلداری می‌داد، حرفی نمی‌زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت…

قدرت بیان

وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: “آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می‌خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می‌خواهم، می‌بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می‌گیرم.”

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می‌داد یک روزنامه به جک داد و گفت: “بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.”

وقتی که جک با غنیمت جنگی‌اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ درآورده بود پرسید: “مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی درآنجا بود؟”

جک خندید و به دوستش گفت: “دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می‌بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی‌منطق می‌رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می‌شود.”






ادامه مطلب ... نظرات :


نظرسنجی

کیفیت این وبلاگ به نظر شما چگونه است؟


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :


    بروزرسانی :

درباره ما

اسم من محمدرضا است 42 سال دارم و بیش از 10 سال است مبتلا به ام اس هستم . اگر در این وبلاگ منتظر شنیدن آه و ناله و فغان از بیماری و روزگار هستید باید بگویم اشتباه میکنید.
در این وبلاگ فقط زیبایی و خلاقیت پیدا میشود.


 

روشهای افزایش فروش

پس از ثبت ایمیل، لینک فعال سازی برای شما ارسال خواهد شد، لطفا بر روی آن کلیک کنید

 

در تمام ایمیل های ما لینک "قطع عضویت" وجود دارد بنابراین هر زمان خواستید دیگر ایمیلی از ما دریافت نخواهید کرد


 
  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 zendegibams Group , All Rights Reserved ©