تبلیغات
زنده اندیشان زنده اندیشان

زنده اندیشان

» چکیده یک کتاب ( چهارشنبه 4 شهریور 1394 )
» ایران 1350 ( شنبه 1 شهریور 1393 )
» ده فرمان لیمن ( یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 )
» روشهای مودبانه برای «نه» گفتن ( سه شنبه 15 بهمن 1392 )
» کلام روز ( سه شنبه 15 بهمن 1392 )
» جمله الهام بخش ( دوشنبه 14 بهمن 1392 )
» تصاویر بی بدیلی از طبیعت ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» زیبایی زمستان ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» تصاویر زیبا ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» خانه گلی ( دوشنبه 23 دی 1392 )
» تصاویری زیبا و چشم نواز ( چهارشنبه 18 دی 1392 )
» تصاویر فوق العاده ای از طبیعت زیبا ( پنجشنبه 5 دی 1392 )
» تصاویر جدید و زیبا ( پنجشنبه 5 دی 1392 )
» چند تصویر زیبای دیگر ( پنجشنبه 28 آذر 1392 )
» نقاشیهای زیبایی از حیوانات اهلی ( پنجشنبه 28 آذر 1392 )
 

یک داستان واقعی

نویسنده: محمدرضا امین چهارشنبه 29 آبان 1392
                       زیبایی فونت فارسی را با فونت من ببینید               
 

 
مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به  پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست پرستار  مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند

پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید  جوان یونیفرم پوشی که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود ر دید و دستش را بسوی  او دراز کرد وسرباز دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست  گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد

پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنارتخت بنشیند تمام طول شب آن  سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست  پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی  پرستار به او پیشنهاد کرد  که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت آن  سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و  ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش  صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در  تمام طول شب محکم گرفته بود

در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و  رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد

وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده ، شروع کرد به سرباز  تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع  کرد و پرسید : این مرد که بود؟

پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون

سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا بحال اورا ندیده  بودم

پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟

سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش  اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش  نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من  امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در  عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد  چه بود؟

پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود

گفت: آقای ویلیام گری

 

دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید

 

ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه  روحهائی هستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم

 

   





ادامه مطلب ... نظرات :


نظرسنجی

کیفیت این وبلاگ به نظر شما چگونه است؟


صفحات جانبی
نویسندگان

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :


    بروزرسانی :

درباره ما

اسم من محمدرضا است 42 سال دارم و بیش از 10 سال است مبتلا به ام اس هستم . اگر در این وبلاگ منتظر شنیدن آه و ناله و فغان از بیماری و روزگار هستید باید بگویم اشتباه میکنید.
در این وبلاگ فقط زیبایی و خلاقیت پیدا میشود.


 

روشهای افزایش فروش

پس از ثبت ایمیل، لینک فعال سازی برای شما ارسال خواهد شد، لطفا بر روی آن کلیک کنید

 

در تمام ایمیل های ما لینک "قطع عضویت" وجود دارد بنابراین هر زمان خواستید دیگر ایمیلی از ما دریافت نخواهید کرد


 
  • طراحی قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 zendegibams Group , All Rights Reserved ©