چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیك (المپیك معلولین
در شهر سیاتل آمریكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر
پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه این 9 نفر افرادی بودند
كه ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم
آنها با شنیدن صدای تپانچه حركت كردند.
بدیهی است كه آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند
و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند
بلكه هر یك به نوبه خود با تلاش فراوان می كوشید
تا مسیر مسابقه را طی كرده و برنده مدال پارالمپیك شود
ناگهان در بین راه مچ پای یكی از شركت كنندگان پیچ خورد .
این دختر یكی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد
هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ،
آنها ایستادند،
سپس همه به عقب بازگشتند
و به طرف او رفتند یكی از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود،
خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسكین میده .
سپس همه بازو در بازوی هم انداختند
و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند
و 10 دقیقه برای آنها كف زدند
روزگاری یک
کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی
ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را
پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می
بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن
نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک
سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این
دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید
همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید رابیرون آورد لازم نیست که
با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار
نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و
گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین
پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو
سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد
از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید
اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب
موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1- دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند
2- هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3- یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با
پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به
این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که
اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر
یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری
است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را
به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی،
بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده.
پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین
لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای
را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه
رنگی بوده است....
و چون
سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن
پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار
پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.
نتیجه ای که
100 درصد به نفع آنها بود.
1- همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2- این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل
نگاه نمی کنیم.
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد . شاه که در
ایوان کاخش مشغول به تماشا بود ، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد
پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد . شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای
آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به
شاهزاده عرضه نمود و گفت : " بیا اینان دوستان تو هستند ، اوقاتت را با آنها
سپری کن "
شاهزاده با تمسخر گفت : " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم ؟ ! "
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور
داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از
دهانش خارج شد
او سومین عروسک را امتحان نمود . تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش
میرفت ، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد
استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده ، اینان همگی دوستانت هستند
، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته ، دومی هرسخنی را که از تو شنیده ، همه جا
بازگو خواهد کرد و سومی دوستیست که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "
شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت : " پس بهترین دوستم همین نوع سومیست و منهم
او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود :
عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه
خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت : " این دوستیست که باید بدنبالش
بگردی "
شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود . با تعجب دید که نخ همانند
عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد ، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
عارف پیر پاسخ داد : " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه
نخ از دهان عروسک خارج شد . شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل
عروسک باقیماند "
استاد رو به شاهزاده کرد و گفت : " شخصی شایسته دوستی و مشورت
توست که بداند کی حرف بزند ، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند "
دنبالک ها: کاریزما مشاور،

