تبریز شهر زیبایی ها
![]()
لطفا تا باز شدن كامل عكسها شكیبا باشید
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن
راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را انتخاب كنید
(نمای سراسری از تبریز)

(شهرک رشدیه مدرن ترین شهرك كشور)
تبریز فیروزه جهان اسلام
(گؤی مچید-مسجد كبود)
(كندوان اولین سكونت گاه انسان)
عمارت شهرداری تبریز
(اولین شهرداری کشور)
نمای خانه امیر نظام-موزه قاجار
(تبریز نمونه کامل خانه های قدیمی)

پارک شاه گلی(ائل گلی)
تبریز شهر كهن تاریخ
(سایت عصر آهن مسجد كبود تبریز)
تبریز شهر اولین ها
دانشگاه ربع رشیدی
اولین دانشگاه بین المللی
ارک استوار
بازار زیبای تبریز
تفرجگاه کوه عینالی (عون بن علی) تبریز

قاری کورپوسی(پل قاری)
تلکه کابین کوه عینالی تبریز
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم.
گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو ... چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو ... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رواونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمیفهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.پدرم سالهاست که زندانه...مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم راهمراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم...
سخن روز : ما هرروز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم...
یکشنبه بود. طبق معمول هر هفته ، رزی ، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا
برمیگشت، در همین اثنا نوه دختریش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان
بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد؟
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : " عزیزم ، اصلا
یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم "
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : " تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی
هر هفته همش میری کلیسا ؟ "
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی
کرد و داد دست نوه و گفت : " جون دلم اگه ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام
بیاری "
نوه با تعجب پرسید : " تو این سبد ؟ غیر ممکنه ، با این همه شکاف
و درز داخل سبد ! "
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد " لطفا
عزیزم "
دختره غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد ، سبد رو
برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت : " من
میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده ! "
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : " آره
، راست میگی اصلا آبی توش نیست ، اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز "
دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد....
اون یک اکواریم شیشه
ای ساخت و اونو با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در
قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود
و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد…
او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و
بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار
شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی
کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی
کوچیکه کار غیر ممکنیه.
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه
ماهی بزرگه رو باز کرد …
اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی
کوچیکه حمله نکرد میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت،
اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن
هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به
وجود دیوار. باورش به ناتوانی…
گاهی اوقات از بس مشكلات را برایمان
بزرگ و حل نشدنی جلوه میدهند كه باور میكنیم كه ناتوانیم

بــهــتـــریــــن شمشیرزن کیست؟
جنگجویی
از استادش پرسید: بهترین شمشیرزن کیست؟
استادش
پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو.
سنگی
آنجاست . به سنگ توهین کن.
شاگرد
گفت: اما چرا باید این کار را بکنم . سنگ پاسخ نمی دهد .
استاد
گفت: خوب پس با شمشیرت به آن حمله کن .
شاگرد
پاسخ داد: این کار را هم نم کنم .
شمشیرم می شکند .
و اگر
با دست هایم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمی می شوند، و هیچ اثری روی سنگ نمی
گذارند.
من این
را نپرسیدم . پرسیدم بهترین شمشیرزن کیست؟
استاد
پاسخ داد:
بهترین
شمشیرزن به آن سنگ می ماند، بی آنکه شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد، نشان می دهد که هیچ کس نمی تواند بر او غلبه کند!

















