همه افراد كارآفرین ثروتمند هستند اما ثروتمند بودن فقط در پولدار بودن نیست. كارآفرینان خود بخوبی از منابع ثروت خود آگاه هستند:
- داشتن طرحها و ایده های خلاقانه و نو ثروت مهمی است.
- همكاران و نیروهای انسانی كارا. یكی از ثروتهای كارآفرینان ارتباطات انسانی آنهاست.
- داشتن یك وبلاگ یا وبسایت كه در نتایج جستجوهای گوگل رتبه بالایی كسب می كند در عصر ارتباطات ثروت و سرمایه مهمی محسوب می شود.
و .......
كارآفرینان تلاش می كنند تا ثروتهای خود را بیشتر كنند آنها می دانند با ثروتهایی كه دارند پولدار هم خواهند شد. اقتصاد نفتی دشمن كارآفرینان است و گاه باعث از دست رفتن ثروت آنها یا جلوگیری از تبدیل ثروتشان به پول می شود اما كارآفرینان از پای نمی نشینند آنها از میان همه پیچ و خمها و موانع سرانجام راهی را بسوی رسیدن به موفقیت و تبدیل ثروت به پول پیدا خواهند كرد.
افراد پولدار دو دسته هستند:
- پولداران رانت خوار: آنها از اینكه نامشان در زمره پولدار ها برده شود، آشفته می شوند. دوست ندارند از انها بپرسید كه پول و سرمایه خود را از كجا بدست آورده اید.زیاد اهل گفتگو نیستند و مردم را پست تر از آن می دانند كه بخواهند با آنهات روشن و شفاف حرف بزنند. بعضی شان مایلند مردم فكر كنند كه آنها اشراف زاده هستند و از بچگی در نازو نعمت بزرگ شده اند
- پولداران كارآفرین: آنها با افتخار می گویند كه من پول و سرمایه زیادی دارم. از اینكه مردم بفهمند در بچگی دوران سخت و فقر مالی را گذرانده اند، خوشحال می شوند. داستان زندگی خود را با سرافرازی برای همه تعریف می كنند. گرچه موفقیتشان را حاصل تلاش خود می دانند اما مردم و جامعه خود را دوست دارند، جامعه ای كه به انها فرصت رشد و ترقی داده است.
آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می
گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک اصلا مسئله ندارند
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،
برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
_____________________________
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها
آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
_______________________________
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند
تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
________________________________
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل میداد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
_______________________________
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم!
•
میمون هایی که "ترسیدن" را یاد گرفتند
میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در
همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار
میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند "یاد گرفتند" که از مار بترسند. نتیجه
عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها
نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مارها ترسیدند.
نتیجه:
ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با
چیزهای دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از
شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.

•
قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند
چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از
آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را
در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب
جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را
بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت
انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه
عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می
شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس
کنید.

•
موش های شناگری که غرق شدند
این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت
مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند
با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند.
خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی
توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست
از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.
نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم
پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر
وکله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می
داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.

•
سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند
تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی
خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن
جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا
بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن
آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.
روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار در اتاق
دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان
همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق
اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام
شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.
نتیجه: هیچ کس با ناامیدی به دنیا نمی آید،
بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم "شکست خوردن" را یاد می گیریم و
حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم
نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش
کنید. ممکن است کلید امیدواری سالم باشد، فقط کافیست فشارش دهید!

•
درسهای بزرگی که می توان از مورچه ها آموخت !
مورچه ها را در نظر بگیرید. آیا باور می کنید که این موجودات کوچک می
توانند به ما یاد بدهند که چطور باید زندگی بهتری داشته باشیم؟ از رفتار
مورچه ها می توانیم چهار درس مهم بگیریم که به ما برای داشتن زندگی بهتر
کمک می کنند.
درس اول :
مورچه ها هیچوقت تسلیم نمی شوند. آیا متوجه شده اید
که چطور مورچه ها همیشه به دنبال راهی برای رد شدن از موانع هستند؟
انگشتتان را در راه یک مورچه قرار دهید و آن را دنبال او بکشانید، یا حتی
روی او. مدام به دنبال راهی برای عبور از انگشت شما خواهد بود. هیچوقت یکجا
نمی ایستد و گیج نمی ماند. هیچوقت دست از تلاش بر نمی دارد و عقب نمی کشد.
همه ما باید یاد بگیریم که اینچنین باشیم. همیشه موانعی در زندگی ما وجود
دارد. چالش این است که دست از تلاش برنداریم و به دنبال راه های جایگزین
برای رسیدن به اهدافمان باشیم.
درس دوم : مورچه ها همه تابستان به فکر
زمستان هستند. داستان قدیمی گنجشک و مورچه را یادتان هست؟ در اواسط
تابستان، مورچه ها به شدت مشغول جمع کردن آذوقه برای زمستان خود هستند، در
حالی که گنجشک برای خود خوش می گذراند. مورچه ها می دانند که تابستان -
اوقات خوش برای همیشه نمی ماند. بالاخره زمستان می آید. این درس خیلی خوبی
است. وقتی زندگی خوب می شود، نباید مغرور شوید و تصور کنید که هیچوقت
زندگیتان با شکست رو به رو نخواهد شد. با دیگران با ملاطفت و مهربانی رفتار
کنید. برای روزهای سخت پس انداز کنید و به فکر آینده باشید و یادتان باشد
که اوقات خوب همیشه نیستند اما انسان های خوب همیشه هستند.
درس سوم : مورچه ها همه زمستان به فکر
تابستان هستند. وقتی با سرمای طاقت فرسای زمستان مواجه می شوند، همیشه به
خودشان یادآور می شوند که این همیشگی نخواهد بود و بالاخره تابستان فرا می
رسد و با اولین اشعه های خورشید تابستان، مورچه ها بیرون می آیند و آماده
کار و تلاش و تفریح هستند. وقتی ناراحت و افسرده هستید و وقتی تصور می کنید
مشکلات تمامی ندارند، خوب است که به خودتان یادآور شوید که این نیز می
گذرد. اوقات خوش فرا می رسد و خیلی مهم است که همیشه رویکردی مثبت به زندگی
داشته باشید.
درس چهارم : مورچه ها هر چه از توانشان بر می
آید را انجام می دهند. مورچه ها چه مقدار غذا در تابستان جمع می کنند؟
هرچقدر که بتوانند! این الگوی خیلی خوبی برای کار است. هر چه که از دستتان
برمی آید را انجام دهید. یک مورچه نگران این نیست که مورچه دیگر چقدر غذا
جمع کرده است. عقب نمی کشد و به این فکر نمی کند که چرا باید اینقدر سخت
تلاش کند. از حقوق کم خود هم شکایت نمی کند. آنها فقط سهم شان را از کار
انجام می دهند. موفقیت و خوشبختی معمولاً در نتیجه 100% به دست می آید،
یعنی همه آنچه که در توان دارید را به کار گیرید. اگر به اطرافتان نگاه
کنید، افراد موفقی را می بینید که با هر چه در توانشان هست زحمت می کشند.
پس:
1. هرگز عقب نکشید.
2. به فکر آینده باشید.
3. مثبت اندیش باشید.
4. تا منتهای توان خود تلاش کنید.
و یک درس دیگر هم هست که می توانید از مورچه ها یاد بگیرید. آیا می دانستید
که مورچه ها می توانند شیئی با 20 برابر وزن خود حمل کنند؟ شاید ما هم
همینطور باشیم. ما می توانیم سختی ها را به دوش بکشیم و حجم کارهای سخت و
زیاد را مدیریت کنیم. دفعه بعد که چیزی موجب ناراحتی تان شد و تصور کردید
که قادر به تحمل آن نیستید، دلسرد نشوید. به آن مورچه کوچک فکر کنید و
یادتان باشد که شما هم می توانید وزن بیشتری را به دوش بکشید!

