مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.«
مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»
صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»
مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟»
صاحب فروشگاه: «طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»
و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: « ۴۰۰۰ دلار»
مشتری: «این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟«
صاحب فروشگاه جواب داد:«صادقانه بگویم! من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند
دیروز در جایی که زندگی می کنم، وقتی منتظر پایین آمدن آسانسور بودم، نوشته ای از امام علی توجهم را گرفت. مضمون آن نوشته این چنین بود:
مواظب فکرت باش چون گفتارت می شود
مواظب گفتارت باش چون کردارت می شود
مواظب کردارت باش چون عاداتت می شود
مواظب عاداتت باش چون شخصیتت می شود
مواظب شخصیتت باش چون سرنوشتت می شود!
یادم می آید چند وقت پیش در یکی از نوشته های آنتونی رابینز مطلبی خوانده بودم که در آن به ارتباط فکر، احساس، ذهنیت، رفتار و نتیجه عمل اشاره شده بود. نوشته ای که در تابلوی جلوی آسانسور جاخوش کرده بود و منقول از امام علی بود، به مراتب ساده تر و قابل درک تر از آن بود. و نوشته ای که در آن روزها خوانده بودم خیلی شبیه به این نوشته بود.
از محتوی و معنی بسیار ارزشمند و کاربردی این نوشته که بگذریم، دلم گرفت از اینکه وجود چنین گنجینه هایی را در فرهنگ مان نادیده می گیریم و دهان باز کرده ایم تا این و آن لقمه ای بخورانند به ما. و ما هم شروع کنیم به بیشتر فراموش کردن و شبیه به این و آن شدن.
واقعاً چقدر درست فرموده اند که سرنوشت هر کس به افکاری که در سر دارد، بستگی دارد.
|
فقط آنانی كه می خواهند كسی باشند و به جایی برسند، می باید ازاندوه شكست، رنج ببرند. ولی انسانی كه هرگز نمی خواهد كسی باشد و هرگز مایل نیست به جایی برود نمی تواند از شكست خوردن رنج ببرد. او همیشه موفق است، درست مثل من! از همان ابتدای كودكی، والدینم، كسانی كه مرا می شناختند، همسایه ها، آموزگاران و همگی می گفتند، "تو كاملاً موجودی بی فایده خواهی شد' به هیچ دردی نخواهی خورد." من به آنان می گفتم، "اگر تقدیر من چنین است، كاملاً خوشحال هستم. چرا باید بكوشم تا كس دیگری باشم؟ كاملاً به درد نخور؟ عالی است! موجودی بی فایده؟ من هیچ اشكالی در این نمی بینم!" و آنان می گفتند، "آیا تو هرگز می توانی منطقی صحبت كنی؟" می گفتم،"منطق من این است: هر اتفاقی بیفتد، من موفق خواهم بود. زیرا من معیار تعیین نكرده ام كه باید چنین شود، و تنها در اینصورت است كه موفق خواهم بود. درست عكس آن صادق است: من موفق هستم. هرچه پیش آید اهمیتی ندارد' توفیق من قطعی است." یكی از
استادهای من خیلی مرا دوست داشت و چنان نگران من بود كه می گفت، "تو او هرگز یك كتاب درسی در اتاق من پیدا نمی كرد. من هرگز یكی از آن كتاب ها را نخریدم. او می گفت ،" وقتی استادها درس می دهند تو در خواب هستی. و استادها مزاحم خواب تو نمی شوند زیرا وقتی كه بیدار هستی با آنان بحث می كنی. بهتر این است كه خواب باشی تا اینكه اخلال كنی!" او خیلی نگران من بود: شاید به سالن امتحانات بروم و شاید هم نروم. درست پیش از امتحانات فوق لیسانسم، یك روز عصر به دیدارم آمد و گفت: "یك قول به من بده." گفتم، " می توانم قولی بدهم. ولی دروغ می گویم. پس فایده ای ندارد." او گفت، " تو دروغ هم می گویی؟" گفتم، "آری، دروغ هم می گویم' هر چه منظور مرا برآورده كند انجامش می دهم. تو قول می خواهی؟ من قول می دهم. اگر دیگری هم بیاید و قولی بخواهد، به او نیز قول می دهم." گفت، "این یعنی كه تو مرا شكنجه می دهی. فردا صبح ساعت هفت آماده باش' من می آیم و تو را به سالن امتحانات می برم __ هر روز!"
و این
واقعاً برای او یك شكنجه بود، زیرا او دائم الخمر بود، یك انسان بسیار خوب. او
هرگز عادت نداشت پیش از ساعت یك بعداز ظهر بیدار شود. حالا بیدار شدن ساعت شش و ولی با
تمام این مشكلات، او دقیقاً ساعت هفت ظاهر می شد. و مرا می دید كه خواب بودم و
بیدارم می كرد و می گفت ،"این خیلی زیاد است. من هیچوقت قبل از ساعت یك
بیدار و تو ماشین مرا می شناسی: از من تنبل تر است. و حالا تو در خواب هستی؟" گفتم، "وقتی گفتی كه می آیی من خیالم راحت بود كه می آیی. پس چرا زودتر بیدار شوم؟ هروقت بیایی از تخت بیرون می آیم و سوار ماشین می شوم." گفت، "آیا حمام نمی گیری؟" گفتم، " این چیزها همه اش بعد از امتحان." گفت ، "هیچ آمادگی لازم نداری؟" گفتم، "چه كسی زحمت آماده شدن به خودش می دهد؟" در راه، او همه گونه سفارشی می كرد كه چطور امتحان بدهم و زودتر از وقت بیرون نیایم. او به مامور مسئول امتحانات گفت، "نگذار او تا سه ساعت از سالن بیرون برود." زیرا او نگران بود كه وقتی آنجا را ترك كند، من دوباره به رختخوابم بازگردم! ممتحن نزد من آمد و گفت، "یادت باشد: نیازی نیست تا عجله كنی. سر فرصت پاسخ بده. تا سه ساعت نمی توانی از اینجا بیرون بروی. استاد تو به من دستور داده و من به آن پیرمرد احترام می گذارم." گفتم، "این عجیب است." سپس ورقه را ظرف دو ساعت یا یكساعت و نیم تمام كردم و به ممتحن گفتم، "می توانی ببینی كه من به تمام پرسش ها پاسخ داده ام. حالا بگذار بروم زیرا هنوز حمام هم نگرفته ام و لباس هایم را عوض نكرده ام. مستقیماً از رختخواب به اینجا آمده ام." او گفت، "مستقیم از رختخواب؟ ولی چه كسی تو را وادار كرد چنین كنی؟" گفتم، "همان استادی كه تو را وادار كرد! من علیه تو چیزی به او نمی گویم. هیچكس ملتفت نمی شود. همه درگیر اوراق خودشان هستند." او گفت، "اگر اوضاع چنین است می توانی بروی. ولی آیا به تمام پرسش ها پاسخ داده ای؟" او دید كه من جواب نوشته ام ولی نگاهی كرد و گفت، "عجیب است. در امتحان فوق لیسانس پاسخ تو به پرسش فقط یك صفحه است، نیم صفحه است. آیا امید داری كه قبول شوی؟" گفتم،" من از همین مقدار لذت بردم. بیش از این ... من هرگز كاری را كه از آن لذت نبرم انجام نمی دهم." و از روی تصادف چنین شد كه ورقه ی امتحان من برای تصحیح به دست پروفسور رانادRanade از دانشگاه الله آباد ___ كه شهرت جهانی دارد __ افتاد. بنابراین استاد من كاملاً دیوانه شده بود. او گفت، "اول اینكه من فكر نمی كنم با نمره ی درجه سوم هم قبول شوی __ درحالی كه شایستگی این را داری كه شاگرد اول تمام دانشگاه شوی' ولی اینك ورقه ات در دست مردی خطرناك افتاده است. او در تمام عمرش به كسی نمره ی درجه یك نداده است. اینك او بازنشسته شده ولی بااین حال اوراق را برای تصحیح قبول می كند. كارتو تمام است!" گفتم، "نگران نباش. سبب خوشحالی من است: یك سال دیگر با تو خواهم ماند." گفت، "حرف های بی معنی نزن." گفتم، " بی معنی نیست. تو فرصتی دیگر خواهی داشت تا مرا به سالن امتحانات ببری و مرا عذاب بدهی. باید خوشحال باشی." ولی
چیزهای عجیب اتفاق می افتند: راناد به من نمره 99 داد همراه با یك یادداشت ویژه
كه: "می خواستم صد بدهم، ولی شاید قدری متعصبانه به نظر برسد. دلیلی كه
نمره 99 را او این یادداشت را برای معاون دانشگاه نوشت و اضافه كرده بود: " از جانب من به این پسر بگویید كه این نخستین بار در عمرم است كه نمره ی درجه یك به كسی می دهم." من شاگرد اول دانشگاه شدم. استاد من __كه بسیار نگران بود __ اینك باورش نمی شد. وقتی كه نتایج را اعلام كردند از من پرسید، "موضوع چیست؟ باید اشتباهی رخ داده باشد. تو شاگرد اول دانشگاه شدی؟ به اتاق معاون دانشگاه برو و تحقیق كن. حتماً اشتباهی رخ داده است." گفتم، "ناراحت نباش. اگر هم اشتباهی رخ داده باشد، بازهم كاملاً خوب است!" ولی او چنان مضطرب بود كه من مجبور شدم ماشین او را هل بدهم و روشن كنم و او را نزد معاون دانشگاه ببرم. او تا وقتی كه آن یادداشت را ندید باورش نمی شد. وقتی از اتاق بیرون آمدیم سراپای مرا ورانداز كرد و گفت، "این عجیب ترین چیزی است كه من در تمام عمرم دیده ام: كه تو بدون هیچ آمادگی از رختخواب بیرون بیایی و شاگرد اول شوی. برای نخستین بار به خدا ایمان آوردم زیرا تو خودت نمی توانستی ترتیبش را بدهی. خدا باید پشتیبانت بوده باشد." گفتم، "این مطلقاً روشن است. برای همین بود كه من آنقدر آسوده بودم. تو بی جهت نگران بودی. خداوند همانطور پشت من است كه من پشت ماشین تو هستم و آن را هل می دهم تا روشن شود! او هم مرا روشن می كند و وقتی من روشن شوم همه چیز به خوبی پیش می رود!" در زندگی شكستی وجود ندارد. همه اش بستگی به این دارد كه امور را چگونه ببینی.حتی اگر خواسته های فراوانی هم داشته باشی . |
||
|
|

کامیون ها که معمولا ظاهری خشن و با هیبت دارند، گاهی هم می توانند دوست داشتنی و زیبا باشند. البته ایجاد حس علاقه به کامیون نیازمند خلاقیت زیادی است.
کامیون هایی که در این تایپیک می بینید، با خلاقیتی که در آنها به خرج داده شده و تبلیغاتی که روی بدنه آنها نقش بسته، چشم هر بیننده ای را خیره می کنند.









تصاویری دیدنی از گذشته ها
نخستین خودرو وارد شده به ایران

پاسپورت ایرانی

مغازه سفال گری در
دوره قاجار

یك آرایشگاه

کبابی و جگرکی

زورخانه قاجاریه


سقا خانه بزرگ بازار
تهران در سال 1307

مكتب خانه تهران در
سال1320

گرمابه


دختر گیلك عصر قاجار

دختر كردستانی در
عصر قاجار

كار گر در بار قاجار
در حال حمل غذا

حرم خانه

نمای بالا از شهر
تهران

خیابان ولی عصر

خیابان باب همایون

بازار تهران در
قاجار

بازار وكیل شیراز در
دوره قاجاریه

سبزه میدان تهران در
دوره قاجار

شاه عبدالعظیم

میدان توپ خانه در
سال 1320

خیابان مولوی 1341

پاسارگارد در دوره
قاجار

تخت جمشید - قدیمی

آرامگاه داریوش

ناصرالدین شاه و
سبیل مبارک

محمدعلی شاه قاجار
پس از خلع شدن از سلطنت

محمدرضاپهلوی و
همسردومش


