مرد ولگرد و رماتیسم !
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری و روابط جنسی نا مشروع است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس
شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار
غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته
باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها
سر زد و گفت: "میدانم
که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی
هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما
ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما
نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر
آدمخوارها گفت: "ای احمق! طی این چهار
هفته ما مدیران، مسئولان و
مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و
حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه
شد!
از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند
نخورید!
نوشته شده توسط: کرشمه کمالیها

روی اولین صندلی نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که
مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر
جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از
پنجره بیرون را نگاه می کرد. به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع
کرد:چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک
استخونی. سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده. چقدر عینک آفتابی بهش می
آد… یعنی داره به چی فکر می کنه؟
آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه…آره. حتما همین طوره. مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید
به هم بیان (کمی احساس حسادت)…می دونم پسر یه
پولداره… با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن
شام بیرون. کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛ میرن پارتی،
کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته! یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو
بدونه؟!! دلش برای خودش سوخت. احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر
زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد…!!! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.
مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. .. پسر با گام های نااستوار به سمت در
اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد… یک، دو، سه و چهار … لوله های استوانه ای
باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند... از آن به بعد دیگر هرگز
عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر
کرد…
یه خانمی با ماشین خودش تو جاده داشت رانندگی میکرد
یه آقایی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو باند مخالف رانندگی میکرد
وقتی این دو به هم رسیدند
خانم شیشه ی ماشینش رو پایین میکشه و
خطاب به آقا فریاد میزنه
حیووووووووون
آقا هم بلافاصله داد میزنه
میمووووووون
هر دو به راه خود ادامه دادند
و
آقاهه کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود
خوش به حالش شده بود
فقط وقتی سرپیچ بعد رسید
.
.
.
نتیجه ی اخلاقی:
مردها هیچوقت واقعا نمی فهمند که
زن ها دارن تلاش میکنند چی بهشون بگن!!!!!!!
بیایید شادی هایمان را قسمت کنیم.

این ایمیل را به دوستانتان هم فوروارد کنید.
********************
روزی فرشتهای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به
عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد.
فرشته از خداوند
تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تو را
تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،
به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از
اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به
دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت
که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا
درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت.
خداوند فرمود: به
راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای
من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت
و به جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها و دشتها گردش کرد.
سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی
مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را
از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود
خوابیده بود و نفس نفس میزد.
در حالی که پرستار
نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت
رفت.
و به خداوند گفت:
خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیز در دنیاست. خداوند
پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا
از نظر من با ارزش است ولی برگرد و دوباره بگرد.
فرشته برای جستوجوی
دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار
بود در جنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل
انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که
جنگلبان و خانوادهاش درآن زندگی می کردند، رسید. نوراز پنجره بیرون میزد. مرد
شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دید که
پسرش را میخواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی
درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش
را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک
شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته قطرهای اشک از
چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود: این
قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و
توبه درهای بهشت را باز میکند.




