مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید میپرسند:
Winter is hard on you before
آیا زمستان سختی در پیش است؟
رییس جوان قبیله که هیچ تجربهای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»…
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند
و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!»
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم.
خانمی با لباس کتان راهراه و شوهرش با کتوشلوار نخنماشدهی خانهدوز در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند. مرد به آرامی گفت: مایل هستیم رییس را ببینیم. منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد: ما منتظر خواهیم شد.
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت، به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. امااین طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود، هرچند که این کار نامطبوع بود که همواره از آن اکراه داشت. و به رییس گفت: شاید اگر چند دقیقه ای آنان را ببینید، پی كارشان بروند. رئیس با اوقات تلخی آهی کشید و سر تکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او، وقت ملاقات با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه و کتوشلواری خانهدوز دفترش را به هم بریزد، خوشش نمی آمد. رییس با قیافهای عبوس و باوقار، سلانه سلانه به سوی آن دو رفت. خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. او اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثهای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. رئیس تحت تاثیر قرار نگرفته بود او یکه خورده بود... با غیظ گفت: خانم محترم ما نمیتوانیم برای هرکسی که به هاروارد میآید و میمیرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان میشود! خانم به سرعت توضیح داد: آه، نه. نمیخواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم!؟ رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانهدوز آن دو را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان! میدانید هزینهی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمانهای موجود در هاروارد هفتونیم میلیون دلار است. خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا میتوانست از شرّشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟ شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سردرگمی و حیرت بود.
آقا و خانم «لیلاند استنفورد» بلند شدند و راهی
پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند، یعنی جایی
که دانشگاهی با نام خودشان و پسرشان ساختند: دانشگاه استنفورد، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.
زن و شوهری بیش از ۶۰ سال با
یکدیگر زندگی مشترک داشتند. همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در
مورد همه چیز با هم صحبت می کردند آنها هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر
یک چیز، یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند
و در مورد آن هم چیزی نپرسد.
در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد
جعبه فکر نمی کرد. اما
بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور
باقی را رفع و رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. او
به هر حال می خواست تا راز این جعبه كوچك را بداند پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز
را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز
کرد دو عروسک بافتنی و
دستهای پول بالغ بر ۹۵ هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوال کرد.
پیرزن گفت: هنگامی که ما قول
و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من وصیتی كرد او گفت که راز خوشبختی
زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من آموخت که هر وقت از دست تو
عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار
گرفت. تمام سعی
خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. از اینكه همسرش فقط دو بار در طول تمام این سال
های زندگی و عشق از او رنجیده بود. در دلش شادمان شد.
سپس به همسرش رو کرد و گفت:
عزیزم، خوب، این در مورد عروسکها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا
آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم،
این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.
روزی دهقانی بر سر جالیز رفت که خیار بدزدد. پیش
خودش گفت: این گونی خیار را میبرم و با پولی که برای آن میگیرم، یک مرغ میخرم.
مرغ تخم میگذارد، روی آنها مینشیند و یک مشت جوجه در میآید، به جوجهها غذا میدهم
تا بزرگ شوند، بعد آنها را میفروشم و یک گوسفند میخرم، گوسفند را میپرورم تا
بزرگ شود، او را با یک گوسفند جفت میکنم، او تعدادی بره میزاید و من آنها را میفروشم.
با پولی که از فروش آنها میگیرم، یک مادیان میخرم، او کره میزاید، کرهها را
غذا میدهم تا بزرگ شوند، بعد آنها را میفروشم با پولی که برای آنها میگیرم،
یک خانه با یک باغ میخرم. در باغ خیار میکارم و نمیگذارم احدی آنها را بدزدد.
همیشه از آنجا نگهبانی می کنم. یک نگهبان قوی اجیر میکنم، و هر از گاهی از باغ
بیرون میآیم و داد میزنم: آهای تو، مواظب باش.
دهقان چنان در خیالات خودش غرق شد که پاک فراموش کرد در باغ دیگری است
و با بالاترین صدا فریاد میزد.
نگهبان صدایش را شنید و دواندوان بیرون آمد، دهقان را گرفت و کتک
مفصلی به او زد. بیچاره دقان تازه فهمید كه همش رویا بوده است.
دركشوری با مساحت 320000 كیلومتر مربع وجمعیتی بالغ بر 27 میلیون نفر واقع در جنوب غرب آسیاكه شغل اكثر مردمانش كشاورزی در مزارع موز، اناناس وكائوچو ویا صید ماهی بوده وتا قبل از سال 1981 اكثرا" در روستاها وجنگلها ودر پائینترین سطح امكانات زندگی میكردند و درآمدسرانه هر نفر كمتر از 100 دلار بود ومناقشات وجنگهای مذهبی ناشی از وجود 18 دین ومذهب ونژاد كشوررا بشدت نا امن نموده بود خداوند شخصی را بعنوان هدیه برایشان فرستاد كه كسی نبود به جز مهاتیر محمد كه تمام دنیا اورا با این نام میشناسند وبه او احترام میگذارند .
مهاتیر كوچكترین عضو خانواده 11 نفره ای بود كه شغل معلمی پدرش تكافوی برآوردن آرزوی پسرش مهاتیر جهت خریدن دوچرخه برای رفت وآمد به دبیرستان را نمی كرد بنابراین مهاتیر جهت برآورده نمودن آرزویش شروع به فروختن موز در خیابان بعد از اتمام اوقات مدرسه نمود. مهاتیر پس ازاتمام دبیرستان وارد دانشگاه پزشكی كشور همسایه سنگاپور شده وهمزمان مسئولیت اتحادیه دانشجویان مسلمان آن دانشگاه را برعهده گرفت . سال 1953 پس از فارغ التحصیلی به كشورش بازگشت وبعنوان پزشك جراح به استخدام نیروهای انگلیسی كه كشورش را اشغال كرده بودند درآمد ، پس از خروج نیروهای انگلیسی ودر سال 1957 با افتتاح مطبی شروع به طبابت نموده ونیمی از وقتش را صرف معالجه رایگان افراد فقیر نمود. در سال 1964 به مدت 5 سال بعنوان نماینده در مجلس ملی فعالیت نمود ودر سال 1970 كتاب معروف خود بنام"" آینده اقتصادی مالزی "" را به رشته تحریر درآورد كه همین كتاب بعدها پایه واساس تفكرات آن مرد جهت تحول اقتصادی كشورش گردید . بهرحال مهاتیر در سال 1974 بعنوان سناتور وارد مجلس سناودر سال 1975 بعنوان وزیر آموزش وپرورش وسپس نیابت نخست وزیر وبالاخره در سال 1981 به سمت نخست وزیری نائل گردید. تكرار میكنم سال 1981 یعنی سال شروع انقلاب اقتصادی یك جراح در مالزی!!
ولی پرسش اساسی این است كه آن جراح مالیزیایی چه كاری انجام داد ؟!!!
نخست: نقشه آینده مالزی را ترسیم نمود و اولویتها ، اهداف ونتایجی را كه میبایست در طی مدت 10 سال وبعد 20 سال ونهایتا تا سال 2020 به آنها دست یابند را مشخص نمود .
دوم : تصمیم گرفت كه آموزش همگانی وتحقیقات علمی اولین اولویت ودرراس برنامه ها قرار گیرند ، بنحوی كه بیشترین میزان بودجه واعتبار رابرای آموزش همگانی وكسب مهارتهای فنی و ریشه كنی بی سوادی واز همه مهمتر آموزش زبان انگلیسی وتحقیقات علمی اختصاص داد. مهاتیر در همان سالها هزاران نفر از دانشجویان را با پرداخت بورسیه به بهترین دانشگاههای جهان اعزام نمود.
سوم : استراتژی وبرنامه های خودرا بصورت كاملا شفاف و با صداقت با مردم كشورش در میان گذاشت ،آنان را بانظام مالیاتی جدید كه مسیركشور را بسوی انقلاب اقتصادی هموار میكرد آشنا نمود واز همه مهمتر از مردم دست یاری طلبید . مردم نیز چون اورا صادق دیدند باورش كردند وهمراه ودنباله رو گردیدند بنابراین در اولین سال اقدام به كاشت یك میلیون اصله درخت روغنی نمودند كه همین امر طی تنها دو سال مالزی را بعنوان بزرگترین و اولین كشور تولید كننده وصادر كننده روغن درختی به دنیا معرفی نمود .
مهاتیر تصمیم گرفت صنعت جهانگردی مالزی را طی 10 سال به درآمد 20 میلیارد دلاری در عوض درآمد 900 میلیونی سال 81 برساند این درحالیست كه درآمد حال حاضر مالزی از صنعت جهانگردی 34 میلیارد میباشد وی برای رسیدن به این هدف پادگانهای نظامی ژاپنی را كه از سالهای جنگ جهانی دوم در كشور مالزی باقی مانده بودند را به مناطق جهانگردی شامل انواع بازیهای تفریحی ، ورزشی و فرهنگی تبدیل نمود تا مالزی مركزی جهانی برای برگزاری مسابقات بین المللی اتومبیل رانی ، اسب سواری و بازیهای آبی تبدیل گردد او همچنین كوالالامپور را مقر اصلی كنفدراسیون فوتبال آسیا قرارداد . مالزی در سال 1996 با رشدی معادل 46% نسبت به سالهای قبل از آن در زمینه صنعت برق والكترونیك خودرا بعنوان یكی از صادر كنندگان لوازم برقی والكترونیكی به دنیا معرفی نماید. مهاتیر محمد با وضع قوانین شفاف و ضوابط مشخص درهای اقتصادی كشور را بسوی سرمایه گزاران خارجی گشود و با تاسیس شركت عظیم پتروناس در برجهای دوقلوی كولالامپوربازار بورسی با یك میلیون دلار معامله در روز پایه ریزی نمود.
تاسیس بزرگترین دانشگاه اسلامی دنیا گامی دیگر جهت جذب نخبگان علمی داخلی وخارجی از تمام نقاط دنیا علی الخصوص كشورهای اسلامی بود وی توانست با تاسیس پایتخت اداری جدید بنام پاتوراجایا با دو میلیون نفر جمعیت در كنار پایتخت تجاری ( كولالامپور ) هم از نظر سیاحتی و هم تقسیم كار و با تاسیس دو فرودگاه جدید ومدرن ودهها جاده واتوبان سریع السیر رفت وآمد جهانگردان وسرمایه گزارانی كه از كشورهای چین- هند وحاشیه خلیج فارس وباقی نقاط دنیا با آن كشور سفر میكردند را تسهیل بخشید.
بطور خلاصه باید گفت مهاتیر محمد طی مدت 21 سال یعنی از سال 1981 تا 2003 موفق گردید كشوری فقیر با درآمد سرانه 100 دلار را به كشوری توسعه یافته با درآمد سرانه 1600 دلار در سال و میزان سرمایه گذاری را از 3 میلیارد به 98 میلیارد دلار ومیزان صادرات رابه رقم قابل توجه 200 میلیارد دلار برساند . مهاتیر محمد در سال 2003 با اراده شخصی تصمیم به كناره گیری از قدرت وسپردن زمام امور كشور به نیروهای جوان وتازه نفس گرفت . علیرغم درخواست مردم كشورش مبنی بر ماندن بر مسند قدرت ،او تصمیم خودرا گرفته بود و بدون اینكه بخواهد فردی از افراد خانواده اش را به قدرت برساند ویا حكومت را موروثی كند بطور كلی از دنیای سیاست كناره گیری نمود تا جانشینان او بتوانند آرزوی طراحی شده او بنام مالزی بیست.... بیست .... یا مالزی در 2020 را كه در آن مالزی بعنوان چهارمین قدرت اقتصادی آسیا پس از ژاپن – چین – وكره تبدیل گردد را به واقعیت تبدیل نمایند. مهاتیر در نهضت اقتصادی خویش هیچگاه منتظر كمكهای آمریكا وكشورهای اروپائی نماند بلكه توكل او ابتدا بر قدرت لایزال الهی سپس بر اراده وپشتكار خود واز همه مهمتر عزم واراده وحمایت مردم كشورش قرار داشت .
اینچنین بود كه یك موز فروش ویا بعبارتی پزشك جراح توانست با مهارت وعشق عمیق به كشور ومردمش وپشتكار عالی مالزی را از یك موش به یك ببر آسیائی تبدیل نماید
ولی سوالی كه وجوددارد این است كه آیا دیگر جراحان كشورهای اسلامی نیز میتوانند همان كار ومعجزه جراح مالیزیائی را تكرار كنند ویا تنها هنرشان آن است كه در یك عمل جراحی زیبائی یك شیر را به موش تبدیل نمایند ؟!!!!

